قهرمان ميرزا عين السلطنه

1771

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دامغان صحبت « چشمه على » را كردم . تازه‌گل خدا را به چشمه على قسم مىداد و شمع نذر چشمه على مىكرد . قربان و صدقهء چشمه على مىرفت . يك ساعت و نيم از شب رفته وارد شهر خراب دامغان شديم . چاپارخانه تازه ساخته‌اند . اطاقش گرم و خفه بود . باغچه جلوى آن بود . در آن را دادم باز كردند . زمينش تمام علف بود . جز شاهزاده مابقى داخل باغچه از ترس مار نمىشدند . خصوصا وقتى كه قهوه‌چى براى آنكه در آنجا منزل كنيم گفت جانور دارد . به هزار مرافعه و دعوا آنها را به باغ داخل كردم . حالا به يك احتياطى راه مىروند كه چه بنويسم . مادر مهدى خان كاشى است . پيرزن بىمزه نيست . مىگفت از هيچ‌چيز جز مار نمىترسم و امشب دچار شدم . دايه آقا و تازه‌گل از همه بيشتر غمزه مىآيند . دايه آقا بعد از فكر بسيار تدبيرى به خاطرش رسيد كه شلوار بلندى پوشيده پاچهء آن را بدوزند و « چاقچور » روى آن پوشيده با تنبانى سخت دور كمرش گره بزنند و بخوابد . من گفتم با پتوها قنداقش بكنيم بهتر است . در هرحال يكى از اين‌دو كار خواهد شد . از زمين حركت نمىكند . متصل ورد و دعا و « منتر » مىخواند . يك مرافعه‌اى است كه چه بنويسم . هر بوته و علفى كه تكان مىخورد دو ذرع از زمين بلند شده جستن مىكنند . بردن و آوردن چند نفر زن به يك سفر از اغلب كارها مشكل‌تر است . دايه آقا به عجلهء تمام شلوار را مىدوزد . ورود به طهران بواسطهء عجله كه در طى مسافت داشتيم روزنامه تعطيل شد . مشير السلطنه طورى ما را دنبال كرده بود كه مجال هيچ‌كار باقى نماند ، تا به سلامتى سه ساعت به غروب روز دوشنبه 13 رجب المرجب كه روز مبارك و عيد بزرگى بود وارد دار الخلافهء طهران شديم . مجمل مفصل مجمل آن مفصل از اين قرار است . صبح از دامغان سوار شده در سيدآباد اسب عوض كرده تا « قشه » اين اسبهاى خسته به‌زحمت زياد ما را بردند . جاده خاك بسيار داشت . متصل پياده شده كمك كرده دليجان را راه مىانداختيم . خسته و مانده با حالت خراب وارد قشه و همان قهوه‌خانه شديم . ناهار خورده خربوزه و نان و پنير براى شب خريديم . اتفاقا در اينجا من يادم رفت بگويم ظرفها را مجددا آب كنند و همين باعث شد